تبليغاتX
با جدایی هیچی تموم نمیشه
با جدایی هیچی تموم نمیشه

Separation does not mean the end of our love

کاش می شد
همین الان
یه لحظه...
فقط یه لحظه...
سر بزارم روی پاهات و بخوابم



کاش می شد
همین الان
یه لحظه...
فقط یه لحظه...
سر بزارم رو سینت تا بینهایت گریه کنم


کاش می شد
همین الان
یه لحظه...
فقط یه لحظه...
تو رو با تمام احساسم ببوسم



کاش می شد
همین الان
یه لحظه...
فقط یه لحظه...
آروم توی بغلت جون می دادم



برای تو مردن آرزومه

نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 0:36 توسط اهورا| |

پایه پنجره نشستم
کوچه خاکستریه باز
زیر بارون
من چه دلتنگتم امروز
انگار از همون روزهاست
حال و هوام رنگه تویه
کوچه ها رنگ تویه

دلم گرفته، دوباره هوایه تورو داره
چشمایه خیسم واسیه دیدنت بی قراره
این راه دورم خبر از دل من که نداره
آروم ندارم یه نشونه می خوام واسه قلبم
جز این نشونه واسه چیزی دخیل نمی بندم
این دل تنهام دوباره هوایه تورو داره

هوایه شهر تو با بوی گلها
پیچیده توی اتاقم مثل خواب
داره بدجوری غریبی می کنه
آخه جز تو  دردمو کی می دونه!
نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 14:24 توسط اهورا| |

قایق شکسته ام را نیست
ساحلی
کوچه های خسته ام را نیست
عابری
شب سیاهم را نیست
سرپناهی
تن خسته ام را نیست
آرامشی
اندوه بی پناهم را نیست
روز روشنی
درد بی کسیم را نیست
مرهمی
روزگاران سختم را نیست
خوشی
نفس تنگم را نیست
هم نفسی
راه بی پایانم را نیست
همسفری
بغض سنگینم را نیست
پایانی
غربت تلخم را نیست
آشنایی
چشم های گریانم را نیست
شانهایت
چشم انتظاریم را نیست
حضوری
...
..
.



نیست هایم را نیست
راه چاره ای

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:55 توسط اهورا| |

من در آغاز فصل سرد
در آستانه شب های طولانی
در امتداد اشک های بی صبر
در انتظار روز وصال
توان ماندنم بی تو رو به رکود
تو در خوابی، ای نجات دهنده
من در آستانه سوختن از غصه ی تو
من به پایان نفسهایم بی تو می اندیشم
من را کسی جز تو نمی سازد از سر
خردم را از دست دادم
خورشید سرد است
تبش کمرنگ است
کوچه های خسته از گذر من
من خسته از گُذر ناگُذر
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 19:38 توسط اهورا| |

دنیا به چی می ارزه؟
به او لحظه دیدار
به او تب و تاب بسیار

دنیا به چی می ارزه ؟
کنار آن پیاه  رفتن
دستت تو دستم عاشقانه رفتن

دنیا به چی می ارزه ؟
قهوه ی تلخ سر کردن
شیرین ترین لحظه را طی کردن

دنیا به چی می ارزه ؟
به او همه قول قرارها
توی آب پارو زندن ها

دنیا به چی می ارزه ؟
به او روسری قهوه ای
به اون خنده ی مخملی

دنیا به چی می ارزه ؟
به اون شال و کلاه گل گلی
به اون بوسه سر سری

دنیا به چی می ارزه ؟
به اون حرف آخری
به ان اشک دلبری

دنیا به چی می ارزه ؟
...
..
.
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 17:30 توسط اهورا| |

زمانی فراموشت خواهم کرد،

عقلم خاموش

نفسم قطع

روحم در آسمان

تنم زیر خاک

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:59 توسط اهورا| |

رفتی و شکست قلب بی گناهم

نشکفته پژمردن آرزوهایم

تنهایی به کام من ریخت،درد و ماتم

رفتی و شادی غریبه شد با من

خاموش نمی شود،با هزار اشک و آهم

سرزمین آتش گرفته ی قلبم

بیا ای زندگی،تو هم بگذر از من

سیرم از تو،بس کن دیگر!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:53 توسط اهورا| |

پشت شيشه هوا تاريك است

پشت شيشه ديوار بلند است

در سكوت اتاقم، صداي چيك چيك اشكم ترانه اندوه مي‌نوازد

پايان برگ‌هاي سپيد دفتر آغاز يا تو بود

پشت شيشه ديواري سياه قد علم كرده

گويي به هيچ كجا راه من باز است

پشت ديوار صداي خنده عابري، سكوتم را تلنگر مي‌زند

آه

اي رهگذر، من را يا خنده‌هاي زيبايه "نفسم" انداختي

دستهايم چون نهالي سست مي‌لرزد از خالي بودن دستهايم در دست تو

روحم با قطره قطره اشكانم زره زره از وجودم خشكيد

ديگر از بي تو بودن وحشتي تنم را مي‌لرزاند

پشت شيشه سرد است

پشت شيشه هوا تاريك است.

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:4 توسط اهورا| |

من و همراه هميشگيم، خودكار و افكار و ذهن خستم، امشب يك هدف دارم

با هم در تلاشيم كه بتوانيم

بتوانيم از رخ زيبايت بازگو كنيم

اما

اما عاجزيم از اين كار

همه سكوت مي‌كنيم و مي‌گوييم:

تو بهاري

دوستت دارم هنوز

بهار من

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 17:56 توسط اهورا| |

ديده به چه اميدي بر بندم

سر به دامان كي گذارم

قلبم به درد آمد باز

گويي تو را مي‌خواند اي دل نواز

بي تو نتواند سر كند

صدايش مرا لرزان كند

راه چاره يكي بيش نيست

كشيدن اسمت بر تن خويش نيست

به يك لظحه آرامم گيرد

شراب چشمانم مرا گيرد

اين چنين است قصه شب من

اين چنين است راز دل من


نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 12:16 توسط اهورا| |

هر از گاهی دریا هوس میکنه به ساحل سری بزنه

براش مهم نیست ساحل دستشو میگیره یا نه

مهم اثبات وفاداری دریاست . . .

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 7:42 توسط اهورا| |

اون که به می گفت کنار من میمونه تا همیشه
می گفت هیچی نمیتونه باعث جداییمون شه

حالا 
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:24 توسط اهورا| |



دوستت دارم
به آن اندازه که نه می توانم بگویم
نه می توانم بنویسم
و نه می توانم ابرازش کنم
پس تو با قلبت که دریایی بیکران است، احساسش کن.


نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:5 توسط اهورا| |

شهر من گور آرزوهايم

شهر تو دفتر خاطراتم

كوچه‌هاي شهر من مشت مشت خاك گورم

كوچه‌هاي شهر تو برگ برگ دفتر خاطراتم

از شهر من هياهو

از شهر تو سكوت

روي تن من خط خوردگي‌هاي خاطراتت

يه جاده دور تا شهر تو

كه راه دارد تا خاطراتم

من و يك دنيا خاطره مبحوس در خاك گور

اما ديده‌ام سوي شهر تو

بر بالاي گورم روي سنگ قبر

نشاني از نامم نيست!

حتي توي قبر صبرم نمي‌گيرد

با مرور هر روز خاطراتمون آرامم نمي‌گيرد

شهر من به پايان راه رسيده

شهر تو آرزوي در دل نشسته

طلوع كن در شهر من

تا نور افشاني شود فضاي وجودم

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:59 توسط اهورا| |

 

بعد از رفتنت زندگيم را حبابي بر بركه غم كردي كه هر لحظه است فنا شدند!

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:47 توسط اهورا| |

شدم تو شهر غم هام

حالا رفتی بی تو من می میرم

گل حسرتو بی تو می چینم

ترانه ی عشقو واست می خونم

اگه برگردی بمونی پیشم

بدون دیگه اسرت نمی شم

دیگه فرقی نداره واسم

آخه بی کسم

بعد تو یه عاشق خیالیم

بیا پیشم عزیزم

تا ابد پای عشقت می شینم

می کوشه این فکرا منو یه روز

آخه نمی تونم جز تو کنار کسی دیگه بشینم.

همیشه خاطرات با تو بودن واسه من مثه خوابو خیاله

راه به تو رسید خیلی زیاده

می خوام با پای پیاده بیام پیشت تو

تا از ته دل بهت بگم تا بی نهایت ها دوستت دارم....

نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 10:1 توسط اهورا| |

کاش بودی و میشنیدی بعد از رفتن تو

پشت سرم چی که نمی گن . . . !

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 22:51 توسط اهورا| |

امشب دوباره عطر تو را بو کردم

خاطراتت دوباره زنده شد
و به یادت اشک ریختم
چقدر جایت کنارم خالی شد
و من
در حسرت نگاه معصومانه ات ماندم
امشب دوباره عطر تو را بو کردم
یادم امد که با من بودی
دوباره با غم خو کردم
کاش می امدی
ومن
از شوق به آسمان می رفتم
باران می شدم
قطره ای
روی رخت می گشتم
عطر تو در فضا می پیچید
ومن...

همیشه عطر تو را بو می کردم



می نوازم يادت را...  

رد پای تو هنوز مانده بر روی غروب لحظات

تو نرفتی زينجا

ياد تو پر شده در خاطره ها .....



ني ني گلم

يه عالمه دل تنگتم

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 11:53 توسط اهورا| |

چرا  غمگینی ؟

عاشق شدم

آیا عشق شیرین است ؟

بله شیرین تر از زندگی

لذت تنهایی چیست ؟

فکر به او و خاطرات او

دلت کجاست ؟

پیش او

قلبت کجاست ؟

او برده

پس حتماً بی رحم بوده ؟

نه اصلاً

چرا ؟

چون باز هم او را می پرستم

چشم به راه کی هستی ؟

او

تا کی ؟

تا همیشه ...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 11:48 توسط اهورا| |

چند ورق و خودکار

یه ماشین حساب

و یه عالمه خاطرات

.

.

.

نه انگاری فایده نداره
غم من حد و حساب نداره

 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 18:22 توسط اهورا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ