ابزار لودینگ وبلاگ

|

ابزارهای وبلاگ نویسی

با جدایی هیچی تموم نمیشه | اردیبهشت ۱۳۸۷

























با جدایی هیچی تموم نمیشه

Separation does not mean the end of our love

خیال کردم بری میری از یادم

تو رفتی و نرفت چیزی از یادم

تو رفتی تازه عاشقتر شدم من

از اونیم که بود بد تر شدم من

صبح تا شب این شده کارم

که واسه چشات بیدارم

 توخدای عاشقائی

تو تموم کس و کارم

تو به داد من  رسیدی

وقتی تنهائیم رو دیدی

تو نذاشتی برم از دست

اگه چیزی هم هنوز هست

نازنینم ُ امید شیرینم

من به جزء تو کسی رو نمیبینم

از اون رو زی رفتی

یه روز خوش ندیدم

به جزء دستهای گرم

من اونو خوش ندیدم

زندگیمو به پای تو دادم

اون روزارو نمیره از یادم

نازنینم امید شیرینم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 18:49 توسط اهورا|

آنچنانكه خورشيد از پس ابر بيرون مي آيد و روز پرده  شب را مي شكافد.

حقيقت عشق من نيز به تو روزي نمايان ميگردد.



من دلتنگ لحظه هایی هستم که اینک بی تو ولی بیاد تو می گذرند.چه لحظه های پوچی که تنها دلتنگی مرا در این شهر زیاد میکند.کاش بودی تا قدم هایم با تو در این کوچه ها تا جاده ی مهربانی می رفت......

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 18:43 توسط اهورا|

http://s3.tinypic.com/2mrtvev.jpg

كاش قلبم درد پنهاني نداشت. چهره ام هرگز پريشاني نداشت

كاش برگه هاي آخر تقويم عشق ، خبر از يك روز باراني نداشت

كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت

كاش ميشد عشق را تفسير كرد. دست و پاي عشق را زنجير كرد

كاش يا رب آشنايي ها نبود

يا به دنبالش جدايي ها نبود . . .

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 16:47 توسط اهورا|

  می دانم نیستی ، ولی نمی دانم چرا بیهوده به دنبالت می گردم امشب ؟

امشب جاده ی نگاهم تاریک است در آسمان نگاهم ستاره ها خاموشند

دیگر هنگام وداع اشک هایت من را بدرقه نمی کند .

دیگر قلبت گرمای عشق من را پذیرا نیست

چون من به خاک رفتم و تو مرا به خاک سپردی !

تو را همیشه در یاد دارم

آن چنان که باران ، غبار را از سنگ قبر کهنه ام می شوید

تا نام فراموش گشته ام بدرخشد .

دست های تو پناهگاهی شده بود برای پنهان کردن دردهای سینه ام

و سردی زندگی ام .

در سکوت من فریادی است بدون آن که کلامی منعقد شود

خون از حنجره ای بریزد و نفس سرد و سخت من را به دیوار تاریک

رو به رویم بکوبد، من جمله ها را کشته ام .

تقصیر کسی نیست که این گونه غریبم شاید که خدا خواست

که دلتنــــــــــــــگ بمیرم 

زندگی من در همین از تو نوشتن ها وسعت یافته است

نفس کشیدن من تنها با یاد آوری زنده بودن تو امکان پذیر است .

هیچ کس با من نیست ، مانده ام تا به که اندیشه کنم

مانده ام در قفس تنهایــــــــی

در قفس می خوانم چه غریبانه شبی است

شب تنهایی من  ..

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 12:51 توسط اهورا|

روزی از این روزها خواهی رسید

بر سر قبری غریب وبی نشان

قبر من در کنج گورستان غم

رفته است از یاد هرکس بی گمان

نام من بر روی سنگ روسیاه

محو چون ماه اسیر سایه است

قلب آرام از تپش در زیر خاک

با سکون لحظه ها همسایه است

یاد آن شهزاده چشم انتظار

او که بود در قلب تو آواره ای

گریه های خون گرم و پاک عشق

از ترک های دل صد پاره ای

دیگر از ان عاشق مجنون صفت

چیزی جز یک خاطره باقی نماند

هیچ کس شعر شب تنهایی اش

در میان هق هق تلخش نخواند.

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 9:47 توسط اهورا|

آیینه‌های دل تو یکی یکی شکسته شد

پنجره‌های قلب تو به روی من بسته شد

باوره تلخ مرگ من، توی سیاهیای شب

از اون همه خاطره‌های مرسیه‌ای مونده رو لب

دلت می‌خواد تا بدونی اونکه دوستش داشتی کجاست

اون بالا تو آسمونا، بهشت زیبای خداست

یه لحظه چشماتو ببند

ببین هنوز دوست دارم

شبا که خوابت نمی‌ره

منم به یادت بیدارم

گریه نکن برای من رسم زمونه همینه

من هنوزم پیشتم

نگاه تو نمی‌بینه

آیینه‌های دل تو یکی یکی شکسته شد

پنجره‌های قلب تو به روی من بسته شد

غصه نخور عزیز من

پنجره‌ها رو وابکن

بازم مثله گذشته‌ها به آسمون نگاه بکن

دلت می‌خواد تا بدونی اونکه دوستش داشتی کجاست

اون بالا تو آسمونا، بهشت زیبای خداست

یه لحظه چشماتو ببند

ببین هنوز دوست دارم

شبا که خوابت نمی‌ره

منم به یادت بیدارم

گریه نکن برای من رسم زمونه همینه

من هنوزم پیشتم

نگاه تو نمی‌بینه

فقط بخاطرت بیاد که زندگی یه فرصته

برای اون مسافری که تشنه‌ی محبته

یه لحظه چشماتو ببند

ببین هنوز دوست دارم

شبا که خوابت نمی‌ره

منم به یادت بیدارم

گریه نکن برای من رسم زمونه همینه

من هنوزم پیشتم

نگاه تو نمی‌بینه

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 17:52 توسط اهورا|

0

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 19:27 توسط اهورا|

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 10:42 توسط اهورا|

تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري

روبروم نشستي اما از غريبه کم نداري

روبروي من نشستي توي چشم تو ستاره

از صداي تو شنيدم که دلت دوستم نداره

تو مگه قسم نخوردي دلمو تنها نذاري

هرگز از روز جدايي سخني به لب نياري

حالا روبروم نشستي حرف تو فقط جدايي

تو قسم نخورده بودي که يه دنيا بي وفايي

تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو ميميره

نور يک ستاره يک شب جاي مهتاب و ميگيره



تو مگه قسم نخوردي ...

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 10:27 توسط اهورا|

بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد

در سكوتي تلخ

دست سردم

گرمي دست تو را احساس مي دارد

 در حباب اشك

ديدگانم لحظه ديدار مي بيند

آتشين لبهايم

از باغ لبانت بوسه مي چيند

مژه بر هم مي زنم ، افسوس

بار ديگر خواب مي بينم

بر حرير آرزوها

مي نويسم :

عشق من برگرد

بي تو از دنيا گريزانم

بي تو از اندوه می ميرم

  ادمها که در ساحل نشسته شادوخندانید  یک

نفر در اب دارد می سپارد جان

نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 10:18 توسط اهورا|

نفسم يهو گرفت حالا ديگه من يه مردم

عزرائيل شراب مرگ داد به دستم اونو خوردم

***

آخرين بيل خاك روم بريز گركن نازم

حتي زير خاك كه باشم تا ابد ترانه سازم

***

پريدم سوي خداوند خداحافظ اي جماعت

يه ديوونه رفت از اينجا وعده ي ما به قيامت

***

مادرم گريه نكن جاي من اينجا راحته

من خوابيدم ميون قبر ، اين آخر شجاعته

***

رفقا بسه ديگه زود اشكاتونو پاك كنيد

خاطره هاي قشنگ حالا ديگه خاك كنيد

***

اونيه كه گريه هاشو هيچ وقت نديدين رفتُ رفت

اونه كه واسه سادگيش نقشه كشيدين رفتُ رفت

***

دخترك گريه نكن كه ديوونه پيش خداست

حالا اون رفته ولي با اين وجود فكر شماست

***

آدما خدانگهدار ديوونه پرنده شد

توي جنگ با زندگي آخرشم برنده شد

***

خدا جون بندتُ درياب كه مي خوام گريه كنم

من مي خوام قلبم به سوسك هاي قبر هديه كنم

***

با دلم خوب تا نكرد اين زندگيه بي صفت

پرکشید و رفت از کنار .... بي معرفت

 

گفتم كه بي‌تو مي‌ميرم!

نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 18:2 توسط اهورا|

 

ديشب تو فكرت بودم كه يه قطره اشك از چشمام جاري شد........

 از اشك پرسيدم چرا اومدي؟؟

 گفت آخه تو چشمات كسي هست كه ديگه اونجا جاي من نيست

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 19:31 توسط اهورا|

پرسيد: به خاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم باتمام وجود

داد بزنم  به خاطر تو ، بهش گفتم: به خاطرهيچکس ...

پرسيد پس به خاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد مي کشيد  

به خاطر تو ، با يه بغض غمگين بهش گفتم: به خاطرهيچکس  ...

ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟

در حالي که اشک تو چشماش جمع شده بود  گفت:به خاطرکسي که به خاطرهيچ زندست...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 10:28 توسط اهورا|

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد، نمی خواهم


بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی

آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم

سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش و او

یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت

بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد. بدینسان

بشکند دائم سکوت مرگبارم را

 

 

 من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود...

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 22:21 توسط اهورا|

دستام می لرزه

پارچ آبو خالی می کنم رو صورتم

گريه ميکنم

.

.

.

هميشه هر وقت دلم ميگرفت

باهات حرف ميزدم

آخه حرفات...

صدات...

 حالمو بهتر ميکرد

هر وقت دستام يخ بود و می لرزيد

دستاتو ميگرفتم

آخه هميشه دستات گرم بود

هر وقت سردم بود

تو چشات نيگا ميکردم

آخه چشات گرمم ميکرد

هر وقت آروم نبودم

محکم بغلت ميکردم

آخه آغوشت آرومم ميکرد

آخه وقتی بغلت ميکردم

مطمئن ميشدم كه پيشمي!

اما حالا...

دلم گرفته...

دستام يخه و مي لرزه...

سردمه...

آروم نيستم...

پيشم نيستي

.

.

.

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 21:40 توسط اهورا|

اتاقی تاريک
صدای پيانويی آرام
و ليوانی کنار دستم
و من اينجا
برای تو مينويسم...
مينويسم به اميد روزی که شايد
فقط يک لحظه
دستانت را از روی گوشهايت برداری
و صدای جان دادن های مرا بشنوی
و من مييدانم
آن روز
روزی است که من دارم آخرين جان هايم را ميدهم
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 21:38 توسط اهورا|

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 20:45 توسط اهورا|

یاد روزی که خودت اقرار کردی عشق را

خیره در چشمشان من تکرار کردی عشق را

با نسیم خنده ها و حرف های دل نشین

در دل  خوش باورم  بیدار کردی  عشق را

من کجا و عاشقی و راه نا هموار عشق

آمدی با دست خود هموار کردی عشق را

وقتی از عشقت پرم کردی نمی دانم چرا

بی تفاوت رفتی و انکار کردی عشق را

لحظه راهی شدن با ان نگاه سرد خود

بر  دل  نا باورم   انکار کردی  عشق  را

جمله (عشق منی)راگفته بودی بارها

 پس چرا نابود کردی (خار کردی) عشق را

لحظه هایم خالی از عشق و پر از یاد تواند

          

  * یاد روزی که خودت اقرار کردی عشق را *

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 20:29 توسط اهورا|

عشق یعنی مستی دیوانگی                        عشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی شب نخفتن تا سحر                       عشق یعنی سجده ها با چشم تر

عشق یعنی سر به دار اویختن                           عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی در جهان رسوا شدن                      عشق یعنی مست و بی پروا شدن

عشق یعنی سوختن یا ساختن                         عشق یعنی زندگی را باختن

عشق یعنی انتظار انتظار                                    عشق یعنی هر چه بینی عکس یار

عشق یعنی دیده بر در دوختن                            عشق یعنی در فراقش سوختن

عشق یعنی لحظه های التهاب                          عشق یعنی لحظه های ناب ناب

عشق یعنی سوز نی ,آه شبان                          عشق یعنی معنی رنگیت کمان

عشق یعنی شاعری دلسوخته                          عشق یعنی اتشی افروخته

عشق یعنی با گلی گفتن سخن                        عشق یعنی خون لاله بر چمن

عشق یعنی شعله بر خرمن زدن                        عشق یعنی رسم دل بر هم زدن

عشق یعنی یک تیمم یک نماز                            عشق یعنی عالمی راز و نیاز

عشق یعنی با پرستو پر زدن                               عشق یعنی آب بر آذر زدن

عشق یعنی چون محمد پا به راه                        عشق یعنی همچو یوسف قعر چاه

عشق یعنی بیستون کندن به دست                  عشق یعنیزاهد اما بت پرست

عشق یعنی همچو من شیدا شدن                    عشق یعنی قطره دریا شدن

عشق یعنی یک شقایق غرق خون                     عشق یعنی درد و محنت در درون

عشق یعنی یک تبلور یک سرود                          عشق یعنی بک سلام و یک درود

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 20:19 توسط اهورا|

دنبال کسی نباشید که بتونید باهاش زندگی کنید!

دنبال کسی باشید که بدون اون نتونید زندگی کنید!


نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 9:21 توسط اهورا|

عشق شیرینش مرا فرهاد کرد                         او بیامد مرغ دل را از قفس آزاد کرد

 

او بشد لیلا و ما مجنون روی ماه او                    او بیامد قلب ویران مرا آباد کرد

 

نام شیرینش تمام تلخی عمرم زدود                 قبل از او دنیا برایم اینچنین شیرین نیود

 

بعداز او هم زندگی هست ولیکن تلخ تلخ           بعد از او این زندگی دیگر  چه شود


با نظاره با اشاره به تو میگم که دلم عشق تو داره

                                                   می ترسم ندونی و پیمونه عمر منم دووم نیاره

می ترسم نخونی آخر  حرف ناتموم چشمام

                                                         شایدم نداری باور گرمی حرف و نفسهام

می ترسم فکر کنی عشقم هوسه همش سرابه

                                        عشق که توش خدا نباشه قصریه اما خرابه

می ترسم قصه این دل بشه افسانه دوران

                                                          نذار تا ابد بمونم تک و تنها توی زندان

می ترسم صدای قلبم نرسه به گوش قلبت

                                                            بشم آواره به شهرو  باز نگی آخر تو حرفت


شبم شب نیست روزم روز نیست

این عادت گرفتن نیست- این عذاب کشیدنه این رنج و سختیه

کجایی!

نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 9:2 توسط اهورا|

آنقدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بي تو اي آرام جان يا ساختم يا سوختم

سرد مهري بين كه كس بر آتشم آبي نزد

گرچه همچون برق از گرمي سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع

لاله ام كز داغ تنهايي به صحرا سوختم

همچو آن شمعي كه افروزند پيش آفتاب

سوختم در پيش مه رويان و بيجا سوختم

سوختم از آتش دل در ميان موج اشك

شور بختي بين كه در آغوش دريا سوختم

شمع و گل هر كدام از شعله‌اي در آتشند

در ميان پاكبازان، من نه تنها سوختم

جان پاك من "رهي" خورشيد عالم تاب بود

رفتم و از ماتم خود عالمي را سوختم.

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 17:51 توسط اهورا|

مثل شب مثل شراب                      تو پر از وسوسه ای

مثل شبنم واسه گل                      عطش یک بوسه ای

ای غزل ای دل نواز                         ای شروع قصه ساز

یکی بود یکی بنود                         زیر گنبد کبود

تو شدی قصه عشق                      وقتی عاشقی نبود

تو سرآغاز منی                             از همیشه تا هنوز

تو سرآغاز منی                             مثل خورشید واسه روز

توی سایه های شب                     توی یک قطره نور

توی سرپناه من                            مثل یک کلبه دور

توی مقصد واسه من                     تو منو صدا بزن

یکی بود یکی نبود                        زیر گنبد کبود

تو شدی قصه عشق                     وقتی عاشقی بنود

تو سرآغاز منی                            از همیشه تا هنوز

تو سرآغاز منی                            مثل خورشید واسه روز

واسه حرف آی کتاب                      تو معنای جدید

واسه پرواز خیال                            تو کبوتر سفید

تو مثل حادثه شب دل سپردنی

تو همون قصه یک نگاه عاشق شدنی

 

کجایی ای نفسم - کجایی که دارم بی تو می میرم

کجایی که تحمل غم برام سخت شده

کجایی؟

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 17:41 توسط اهورا|



وقتی کسی نیست که به دادت برسه پس داد نزن، سکوت کن، شاید از سکوتت همه بفهمن که چه قدر درد و رنج توی وجودت انباشته شده، فریاد دردت رو دوا نمیکنه، اما سکوت شاید نتونه دردتو از بین ببره اما میتونه خیلی راحت تو را از این دنیای مسخره نجات بده

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 13:1 توسط اهورا|

عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برايت تکرار کند،
و تو از او رسم محبت بياموزی .


عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر روديست که از چشمانت جاريست

 

عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه پنهان کردن قلبی ست که به اسفناک ترين حالت شکسته شده .

 

عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی ست که بتوانی به آن تکيه کنی ،
و از غم زندگی برايش اشک بريزی

 .

عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگی ست ،
که مجبوري آخرش را با جدائی به سرانجام رساني

 .

عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد

.

عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترين احساس زندگی ست .


عميق ترين درد در زندگی مردن نيست ،
 بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

حالا که از مرگ دردی عمیق‌تری هم هست، چرا مردن نه !

نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 11:20 توسط اهورا|

از بین این مداد های رنگی

رنگ موردعلاقه ی تو را بر میدارم

تا چهره ی زیبا ی تورا بر روی صفحات

دفتر خا طراتم کشیده باشم

تا هر گز یا دم نرود چهره ی زیبای تو را

تا هرگز یادم نرود لحظه ی اشنا ییمان را

و هر گز یادم نرود لحظه ی وداعمان را

از بین این مداد های رنگی بار دیگر

رنگ عشقمان را بر میدارم تا بگویم

که گرچه تو عشقمان را فراموش کردی


ولی من با این عشق زندگیخواهم کرد وخواهم مرد



نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 9:57 توسط اهورا|

تو رفتی ومن در میان تنهایی ها تنها تر شدم

 

 

 

تو رفتی و من در میان حرف و حدیث های مردم ماندم

 

 

 

تو رفتی وشادی مان را با خود بردی

 

 

 

تو رفتی و با رفتنت روح مرا هم با خود بردی

 

 

 

تو رفتی ومن در میان ناردی های روزگار تنها ماندم

 

 

 

تو رفتی ومن را به روزگار سپردی

 
 

 

تو رفتی وبا رفتنت من بارها مردم و مردم و مردم



نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 9:47 توسط اهورا|

بمان با من که من بی تو صدای خسته در بادم

در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم

نمی دانم چرا غم ها نمی دانند که من سلطان

غم هایم بیا ای یار دستم گیر که من تنهای تنهایم

 

نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 21:46 توسط اهورا|

کی میفهمه معنی دلتنگی چییه؟؟؟؟

تنها ترین تنها می مانم و تا آخر عمر در انتظارت می مانم. 

 

تا توانی رفع غم از چهره ی غم ناک کن

در جهان گریاندن آسان است

اشکی پاک کن.!!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 18:49 توسط اهورا|

بهش نگين که من چقدر دوسش دارم

براي بردن دلش کوهو رو شونم مي زارم

بهش نگين ديوونه ي چشاش شدم

مست همه شيطونياش، عاشق خنده هاش شدم

اگه بفهمه عاشقم مي ره و پيداش نمي شه

کي مي دونه عاقبت اين دل زارم چي ميشه

اگه بگم دوسش دارم، قلبشو پنهون مي کنه

پيش چشاي عاشقم رقيبو مهمون مي کنه

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 18:38 توسط اهورا|

یک شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت : کنارتم تا آخرش تا پای جون .... ستاره ی

 قشنگی بود آروم و ناز و مهربون .... ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون .... اما زیاد طول نکشید

عشق من و ستاره جون !!! ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون .... ستاره رفت با رفتنش منم شدم

بی همزبون ...!!! حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 18:33 توسط اهورا|

در این دنیا نباید دوست دار یاس باشی

در این دنیا نباید فرد با احساسا باشی

در این دنیا به روی قلبها پا می گذارند

تو را تنهای تنها می گذاردند

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۷ساعت 18:29 توسط اهورا|


آخرين مطالب
» گلدان
» رفتی
» بودنت
» مردم برای عشق
» گر
» تشنگی
» رَد نمیشود
» خونه‌
» خودم خواستم
» ترس
Design By : AHORA