پشت شيشه هوا تاريك است
پشت شيشه ديوار بلند است
در سكوت اتاقم، صداي چيك چيك اشكم ترانه اندوه مينوازد
پايان برگهاي سپيد دفتر آغاز يا تو بود
پشت شيشه ديواري سياه قد علم كرده
گويي به هيچ كجا راه من باز است
پشت ديوار صداي خنده عابري، سكوتم را تلنگر ميزند
آه
اي رهگذر، من را يا خندههاي زيبايه "نفسم" انداختي
دستهايم چون نهالي سست ميلرزد از خالي بودن دستهايم در دست تو
روحم با قطره قطره اشكانم زره زره از وجودم خشكيد
ديگر از بي تو بودن وحشتي تنم را ميلرزاند
پشت شيشه سرد است
پشت شيشه هوا تاريك است.
