من در آغاز فصل سرد
در آستانه شب های طولانی
در امتداد اشک های بی صبر
در انتظار روز وصال
توان ماندنم بی تو رو به رکود
تو در خوابی، ای نجات دهنده
من در آستانه سوختن از غصه ی تو
من به پایان نفسهایم بی تو می اندیشم
من را کسی جز تو نمی سازد از سر
خردم را از دست دادم
خورشید سرد است
تبش کمرنگ است
کوچه های خسته از گذر من
من خسته از گُذر ناگُذر