خوشی را در کدامین سرزمین به کامم خوش کردی
خوشی که پرپر شد
باعت گناه تازه از غم شد
غذاب سرشار از حسرت
از یاد و یادگارت
خوشی که از غمت شد
از حضور آشکارت در غمم
از بودنت در افکارم
غمی که به کامم خوش بود
یادی که در یادم کم نبود
چه بسا از دوری بی گمانت بود
دوامم از غم بود
غمی که ز یادت فزون بود
تو همون حس غریبی
تو همون عشق خدایی
بودنم از بودنت بود
از بودنت در غمم بود
این بود غم بودنم
هر چه بود کم نبود
نفسم بریده در قفس بود
نفسم هم نفس، نفست بود
خوشی را در کدامین دنیا به کامم خوش کردی
بی خبری آیا، خوشی
برام غریبه شد خیلی
خوشی من از بودنت بود
از حضورت در کنارم بود
عشقم غمت بود
حالا بگو کجایی
کجایی...