خستهام
خسته به بلندایه تاریخ
سوختهام
سوخته تر از شهر قصهها
زندانیم در بُعد نامعلوم زمان
ماندهام در لابلای تاریخ
در تر و خشک هستی
اما افسانه نیستم
حتی در ذهن عاشقی که هم درد من است، چون من بی کس و تنهاست جایی ندارم
تاریخ خسته از به دوش کشیدن حادثه و داستان تلخی چون من
بی روح بی جسم نفس زمان را آلوده میکنم
نه قهرمانم نه افتخار و نه تیشه به دست،
کوه کن هم نیستم
تنها روی تن خسته خود اسمت را مینویسم تا غبار چشم کسی را نیازآرد
با زغال مینویسم

چنان زغال را روی پوست خود میکشم که رنگ مرده و بی روح سیاه زغال به رنگ قرمز پوستم تبدیل شود
رخ و شکوه زیبایه اسم تو زندگی را زیر پوستم نمایان میکند
لبخندی تلخ
آه سرد
گویا خون در رگهایم جاریست
گویا من زندهام
اما فهمیدن آن از یاد تو بود
از
یاد تو
...
