با سلامي ديگر، به همه آنهايي، که تو را مي خوانند
که دگر فرصت ديدار شما، نيست مرا
نوبت من چو رسيد، رخصت يک دم ديگر، چو نبود
مهرباني آمد، دفتر بودن در بين شما را آورد
نام من را خط زد و به من گفت که بايد بروم
من به او ميگفتم، کارهايي دارم، ناتمامند هنوز
او به آرامي گفت: فرصتي نيست دگر
و به لبخندي گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا
هر چه در کاغذ اين عمر نوشتي، تو، بس است
وقت تمام است عزيز، برگه ات را تو بده
منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگير
من به او ميگفتم: مادرم را تو ببين، نگران است هنوز
تاب دوري مرا، او ندارد هرگز
خواهرم، نام مرا ميگويد، پدرم اشک به چشمش دارد
کارهايي دارم، ناتمامند هنوز
من گمان ميکردم،
نوبت من به چنين سرعت و زودي نرسد
من گمان ميکردم، مثل هر دفعه قبل
مي تواني بروي؟ چند صباحي ديگر، فرصتي را بدهي؟
او به آرامي ميگفت: اين دگر ممکن نيست
دم در منتظرم، زودتر راه بيفت
روح مهمان تنم، چمدانش برداشت
گونه کالبدم را بوسيد
پيکر سردم، بر جاي گذاشت
رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند
چشم من خيره به ديوار، بماند
قلبم آرام گرفت، نفسي رفت و دگر باز نيامد هرگز
و چه غوغايي شد، يک نفر جيغ کشيد
خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود
يک نفر گفت: خبر بايد داد که فلاني هم رفت
مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد
چشم هايم را بست،گفت اي طفلک مادر اکنون، ميتواني که بخوابي آرام
ياد آن بچگي ام افتادم،که مرا ميخواباند
باز خواباند مرا،گر چه بي لالايي
پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظي تلخي کرد
خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست
راديويي کوچک، و لباسي که خودش هديه نمود
جانمازم بوسيد، گوشه ساک نهاد
و برادر آمد، کاش يک ساعت قبل آمده بود
قبل از آنکه مادر، چشمهايم را بست
او صدايم ميکرد، که چرا خوابيده ام، اندکي برخيزم،
تا که جبران کند او
اشک بر روي پتو ميباريد
گل مهري ديگر، به چنين بارش ابر،
فرصت رويش بر سينه ندارد، افسوس
يک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل بايد
راستي هم که برادر خوب است
من که مدتها بود گرمي دست برادر را،
احساس نمي کردم هيچ
باورم شد که مرا ميخواند و دلش سخت مرا مي خواند
يک نفر تسليتي داد و، مرا برد که برد
صبح فردا همگي جمع شدند، با لباساني سياه و نگاهاني
سرخ پيکرم را بردند و سپردند به خاک
خاک اين موهبت خالق پاک
چه رفيقان عزيزي که بدين راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم، افزودند
همه از خوبي من ميگفتند
ذکر اوصاف مرا، که خودم هيچ نمي دانستم
نگران بودم من، که برادر به غذا ميل نداشت
دست بر سينه دم در استاد و غذا هيچ نخورد
راستي هم که برادر خوب است
گر چه دير است، ولي فهميدم
که عزيز است برادر، اگر از دست برود
و سفربايد کرد، تا بداني که تو را ميخواهند