پشت كدورت ميز شيشه اي،
در اتاقي پر از خاكستر تنهايي،
و يك ليوان چايي به تلخي روزهاي افسرده بهار....
تنهايي...تنهايي...تنهايي...
من باز هم دلم مي گيرد از فرار زندگي...
از فرار ثانيه ها از دقيقه....
از فرار روزها از هفته...
از فرار ماهها از سال...
...
باز هم من زنده ام!....
افسوس.....
...