... و شب را سحر کردم
نه بی تو نه با تو
بلکه در تو
... و شب را گریستم
نه با گریه نه با چشم
بلکه در تو
و ناگاه شب قلبم را قاپید بدون هیچ برگشتی
و از باران عشقم بر سطح زلال آب
حبابی هم نماند گرچه به وسعت بینهایت حباب داشت
و این حبابها «بودند» و در «نبودن» محو گشتند
هرگاه شمارش حبابها را میخواستی
اگر عمر «زمان» داشتی
باز نمیتوانستی
کنون عظمت عشقم را دریاب «نتوانی»!
نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۸۵ساعت
16:24 توسط اهورا|