ابزار لودینگ وبلاگ

|

ابزارهای وبلاگ نویسی

با جدایی هیچی تموم نمیشه | اسفند ۱۳۸۸

























با جدایی هیچی تموم نمیشه

Separation does not mean the end of our love

یه عکس دیگه از عزیزم جونم

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۸ساعت 3:13 توسط اهورا|

پرنیان خواهر زادم

( رو عکس کلیک کن )

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۸۸ساعت 23:8 توسط اهورا|

برای دیدن عکسمون

کلید CTRL + A رو بزن

(فقط با Internet Explorer)

نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۸۸ساعت 19:31 توسط اهورا|

با سلامي ديگر، به همه آنهايي، که تو را مي خوانند

که دگر فرصت ديدار شما، نيست مرا

نوبت من چو رسيد، رخصت يک دم ديگر، چو نبود

مهرباني آمد، دفتر بودن در بين شما را آورد

نام من را خط زد و به من گفت که بايد بروم

من به او ميگفتم، کارهايي دارم، ناتمامند هنوز

او به آرامي گفت: فرصتي نيست دگر

و به لبخندي گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا

هر چه در کاغذ اين عمر نوشتي، تو، بس است

وقت تمام است عزيز، برگه ات را تو بده

منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگير

من به او ميگفتم: مادرم را تو ببين، نگران است هنوز

تاب دوري مرا، او ندارد هرگز

خواهرم، نام مرا ميگويد، پدرم اشک به چشمش دارد

کارهايي دارم، ناتمامند هنوز

من گمان ميکردم،

نوبت من به چنين سرعت و زودي نرسد

من گمان ميکردم، مثل هر دفعه قبل

مي تواني بروي؟ چند صباحي ديگر، فرصتي را بدهي؟

او به آرامي ميگفت: اين دگر ممکن نيست

دم در منتظرم، زودتر راه بيفت

روح مهمان تنم، چمدانش برداشت

گونه کالبدم را بوسيد

پيکر سردم، بر جاي گذاشت

رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند

چشم من خيره به ديوار، بماند

قلبم آرام گرفت، نفسي رفت و دگر باز نيامد هرگز

و چه غوغايي شد، يک نفر جيغ کشيد

خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود

يک نفر گفت: خبر بايد داد که فلاني هم رفت

مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد

چشم هايم را بست،گفت اي طفلک مادر اکنون، ميتواني که بخوابي آرام

ياد آن بچگي ام افتادم،که مرا ميخواباند

باز خواباند مرا،گر چه بي لالايي

پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظي تلخي کرد

خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست

راديويي کوچک، و لباسي که خودش هديه نمود

جانمازم بوسيد، گوشه ساک نهاد

و برادر آمد، کاش يک ساعت قبل آمده بود

قبل از آنکه مادر، چشمهايم را بست

او صدايم ميکرد، که چرا خوابيده ام، اندکي برخيزم،

تا که جبران کند او

اشک بر روي پتو ميباريد

گل مهري ديگر، به چنين بارش ابر،

فرصت رويش بر سينه ندارد، افسوس

يک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل بايد

راستي هم که برادر خوب است

من که مدتها بود گرمي دست برادر را،

احساس نمي کردم هيچ

باورم شد که مرا ميخواند و دلش سخت مرا مي خواند

يک نفر تسليتي داد و، مرا برد که برد

صبح فردا همگي جمع شدند، با لباساني سياه و نگاهاني

سرخ پيکرم را بردند و سپردند به خاک

خاک اين موهبت خالق پاک

چه رفيقان عزيزي که بدين راه دراز

بر شکوه سفر آخرتم، افزودند

همه از خوبي من ميگفتند

ذکر اوصاف مرا، که خودم هيچ نمي دانستم

نگران بودم من، که برادر به غذا ميل نداشت

دست بر سينه دم در استاد و غذا هيچ نخورد

راستي هم که برادر خوب است

گر چه دير است، ولي فهميدم

که عزيز است برادر، اگر از دست برود

و سفربايد کرد، تا بداني که تو را ميخواهند

نوشته شده در جمعه بیست و یکم اسفند ۱۳۸۸ساعت 10:56 توسط اهورا|

این منم، یعقوب زمانم

جاری تر از ابر بهارانم

سوزانو گریانم

چشم انتظار و نالانم

سکوت تخلت آتیش دلم من

کابوس دوریت هر شب قاتل دل من

برگرد که بی نشانم

آواره ی شهر بی دلانم

برگرد که اشک چشمانم

می برد نور دیدگانم

نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 0:4 توسط اهورا|

دنبال لحظه های می گردم که تیک تیک ثانیه های جاری نباشه

سکوت باشه

زمین نچرخه

من باشم

کسی نباشه

دنبال لحظه ای می گردم، لحظه ها رو متوقف کنم

خستگی هامو در کنم

نفسی، تازه کنم

بازگشت به نقطه آغاز را تصور کنم

دنبال لحظه هایی هستم

که لحظه هایم مال خودم باشه

به حرمت پاکیش دلم خیس آزادی باشه

دنبال لحظه های می گردم

پایه رفتنم تا دور دورا خسته نباشه

باشه

اما هر راهی نباشه

سیاهی تاریکی نباشه

اگه باشه

مال دفتر مشق پاره پاره ام باشه

دنبال لحظه های می گردم

مادر من نگران لحظه های من نباشه

آروم باشه

گریه واسش نباشه

خوب خوب باشه

دنبال ...

سوران پسرم بیدار نمی شی ؟

سوران

دیر وقته بیدار شو دیگه

وای خدا داشتم خواب می دیدم

سردرد دارم

همش یه خواب بود ...

لحظه های من سرشار بودن توست

نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 23:33 توسط اهورا|

بی تو غم بزرگی در دلم نهفته

عشق به یار ز سرم نرفته

چو آب روان پاک و زلالم

دورم ز تو بده تو پرو بالم

اسیر غمم چون آن گرفتار مرداب

دمی بنشین و مرا تو در یاب

فکر جدایی به دل خود راه مده

هرگز ره به دل خود خواه مده

نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند ۱۳۸۸ساعت 11:9 توسط اهورا|

حرف اولی

احساس اولی

دوست داشتن اولی

عشق اولی

نگاه اولی

بوسه اولی

... اولی

گناه اولی

فراغ اولی

غم اولی

انتظار اولی

...

..

.

رفتی

اما باز تو اولی

نوشته شده در جمعه هفتم اسفند ۱۳۸۸ساعت 22:13 توسط اهورا|

چون آیینه شکستم

خودت را در تیکه تیکه ها من دیدی

یا تیکه تیکه شدن من را ؟

نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند ۱۳۸۸ساعت 10:49 توسط اهورا|


آخرين مطالب
» بمان
» یاد تو
» گلدان
» رفتی
» بودنت
» مردم برای عشق
» گر
» تشنگی
» رَد نمیشود
» خونه‌
Design By : AHORA